تبلیغات
اسیر عشق گمشده - خسته شدم...

خسته شدم...

پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 11:13 ق.ظ

نویسنده : امیر ارومیه
ارسال شده در: شعر و عکس عاشقانه ،

 

من دگر خسته شدم....

دستهایم بی حس.... نگاهم نگران...!!!!

میتوانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...

این قلم..این کاغذ...این همه مورد خوب...راستش میدانی طاقت کاغذ من طاق شده...

پیکر نازک تنها قلمم زیر اوار و غم و درد دگر خرد شده...

میتوانی تو بیا...

سر این قصه بگیر و بنویس...

من دگر خسته شدم...

راست گفتند میشود زیبا دید...میشود ابی ماند...

اما تو بگو..... گل پر پر شده زیباست؟؟؟؟؟؟.........

رنگ مرگ-عشق ابیست؟؟؟؟؟.....

میتوانی تو بیا..این قلم..این کاغذ...

بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس...

بنویس از کمر بید شکسته

و یک پنجره ساکت و بسته

هر چه میخواهی از این صحنه به تصویر بکش

صحنه ی پیچش یک پیچک زشت

جراتش را داری که ببینی قلمت میشکند؟؟...

کاغذت میسوزد؟؟؟

من دگر خسته شدم

میتوانی تو بیا...

این قلم..این کاغذ...

این همه مورد خوب.......!!!!!!!

من دگر خسته شدم از این تب و تاب....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 06:18 ب.ظ